تبليغاتX
mi118.com

جوک خونه
جوک خونه

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم !!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 13:29 | لینک  | 

سياه پوسته ميگوزه، زنش تا يه هفته داشته از رو زمين دوده جمع ميكرده!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 13:26 | لینک  | 

 تركه و زنش دعواشون شده بوده، ‌با هم حرف نمي‌زدند. زن تركه وقتي شب ميره بخوابه، يك يادداشت براي تركه مي‌گذاره كه: منو فردا ساعت 6 بيدار كن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا ميشه، ‌مي‌بينه تركه براش يك يادداشت گذاشته كه: پاشو زنيكه خر! ساعت شيشه!!

نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 13:22 | لینک  | 

تركه ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 13:19 | لینک  | 

بچه قزوينيه صبح پاميشه به باباش ميگه : بابايي، بابايي! مامان ديشب جايي ميخواست بره؟ قزوينيه ميگه: نه بابا‌جان. بچهه ميگه: پس چرا هي بهش ميگفتي برگردعزيزم، برگرد عزيزم!!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 21:27 | لینک  | 

يه روز يه تهرونيه به يه ترکه ميگه بگو فيات ترکه ميگه فيات تهرونيه ميگه بمک تا بياد! ترکه بهش بر مي‌خوره ميگه بگو ژيان تهرونيه ميگه ژيان ترکه ميگه کير تو کس ننت! تهرونيه ميگه برو بابا اين که بهش نمياد ترکه ميگه پس بمک تا بياد!!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 21:26 | لینک  | 

به قزوينيه ميگن شماها به ناف چي ميگين؟ ميگه سوراخ بي مصرف!

نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 21:24 | لینک  | 

قزوينيه يه سري ديگه يکي ديگه رو بلند کرده بوده و نمي‌دونسته چطوري سرحرف رو باز کنه ميره آلبوم عکس رو مياره شروع ميکنه به پسره نشون دادن ميگه اين پسر عمومه من کردمش مهندس شد اين پسر داييمه من کردمش دکتر شد اين پسر خالمه من کردمش مدير شد يه دفعه مادر قزوينيه از آشپزخونه مياد بيرون ميگه بالام جان اگه ميده بکن اگه نميده ديگه فاميل رو کوني نکن!!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 21:22 | لینک  |