شنبه دوازدهم دی 1383
تركه اسمش مراد بوده، ازش مي پرسند چرا اسمتو گذاشتن مراد؟ ميگه آخه من آب نطلبيده بودم!!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:20 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
تركه سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:19 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
به عربه ميگن زن رو تشبيه كن، ميگه: ولك زن مثل باغچه ميمونه... صبح آبش ميدي، ظهر آبش ميدي، شب هم شيلنگ رو ميندازي توش تا صبح آب بخوره!!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:17 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
لره با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:15 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
تركه ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه، (طبعاً) هرچي ميزده كبريت مادرمرده روشن نميشده. رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! تركه ميگه: نه بابا، ايلده همين پنج دقيقه پيش روشن شد!! 
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:14 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
به يکنفر گفتند وجه تشابه ژيان با پيژامه چيست؟ گفت با هيچکدام تا سر کوچه نميتوان رفت!!

نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:10 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
تركه داشته با بچش گرگم به هوا بازي ميكرده، يهو جو ميگيردش بچشو ميخوره! 
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:9 | لینک
|
شنبه دوازدهم دی 1383
به تركه گفتند: دو دو تا. گفت:هان؟ گفتند:دو دو تا ، گفت:آهان!!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 14:7 | لینک
|
پنجشنبه دهم دی 1383
تركه داروخونه ميزنه، رو درش مينويسه: فروش نوار بهداشتي با نصب در محل!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 9:25 | لینک
|
پنجشنبه دهم دی 1383
به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت:يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!! منم خوشحال شدم رفتم. در و که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت: من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن تولد نولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخترفته بودم تو!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 9:19 | لینک
|
پنجشنبه دهم دی 1383
به قزوينيه ميگن: در مصرف آب صرفهجويي كن... ميره بچه از پرورشگاه مياره!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 9:16 | لینک
|
پنجشنبه دهم دی 1383
تركه داشته از تو جزيره آدمخورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا
محاصرش كردن. بيچاره جفت ميكنه با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت
شدم!
يهو يك صدايي از آسمون مياد: نترس بندة من،هنوز بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله.
تركه خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كلة رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابهجا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع ميكنن دويدن طرف تركه
! يهو يك صدايي از آسمون مياد: خوب بندة من، حالا ديگه بدبخت شدي!
نوشته شده توسط بنده خدا در ساعت 9:13 | لینک
|
